کتابخونه ومقاله دونی http://ghazalrose02.mihanblog.com 2017-07-24T19:03:37+01:00 text/html 2016-11-06T19:11:01+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک داستان کودکانه باغ گلابی http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/38 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت.گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند.به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد.چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد.او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید.در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند.حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت:این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم.حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.حامد فریادی از درد کشید و گفت:.این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">حامد فریادی از درد کشید و گفت:</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مش‌‌نعمت در حالیکه با یک دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت:</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست. دست مرا هم می‌بینی؟دست یک بنده‌ی خداست.</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر خدا را کتک بزند؟</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت:</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم. باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم.</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش را بر زمین انداخت و گفت:</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">زود از باغ من بیرون برو</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">و سپس از آنجا دور شد.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:10:09+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک قصه کودکانه روباه و کلاغ http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/37 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">یكی بود یكی نبود . در یك روز آفتابی آقا كلاغه یك قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره .</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">روباه كه مواظب كلاغ بود ، پیش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنیررا بدست بیاورد . روباه نزدیك درختی كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا كلاغه كرد : "</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است .</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف كه صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی .</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">كلاغه كه با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی داره ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره و فـرار می كنه .</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت . خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر كسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا كسی می كنه ، حتمأ منظوری داره .</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">امیدوارم كه شما هیچ وقت گول نخورید.</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">زاغكـی قـالب پنیـری دیـد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">به دهان بر گرفت و زود پرید</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">بر درختی نشست در راهی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">كه از آن می گـذشت روباهـی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">روبه پر فریـب وحیلت ساز</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">رفـت پـای درخـت كـرد آواز</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">چـه سـری چه دمی عجب پائی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گرخوش آواز بودی و خوش خوان</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">نبودی بهتر از تو در مرغان</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">زاغ می خواسـت قارقار كند</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">طعمه افتاد چون دهان بگشود</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">روبهك جست و طعمه را بربود</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:09:22+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک آرزوی زرافه کوچولو http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/36 <div><br></div><div><br></div><div><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; line-height: 20px; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;">زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا گذشت. صدایش را شنید. به او لبخند زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر. رفت و رفت تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین.زرافه کوچولو به این طرف و آن طرف نگاه کرد. همه جا پر از ستاره بود. اول، یک عالمه با ستاره ها بازی کرد، بعد، گرسنه اش شد. هام... هام... هام... ستاره ها را خورد. ماه را هم خورد. یک دفعه همه جا تاریک شد.زرافه کوچولو ترسید. مادرش را صدا زد. اما او کجا و مادرش کجا! مادرش آن پایین بود و خودش این بالا.زرافه کوچولو گریه اش گرفت فریاد زد: فرشته ی آرزو کجا هستی؟اما فرشته ی آرزو رفته بود تا آرزوی یک کوچولوی دیگر را برآورده کند.زرافه کوچولو سرش را روی یک تکه ابر گذاشت. این قدر گریه کرد که خوابش برد.صبح که بلند شد، سرش روی شکم گرم و نرم مادرش بود.</p></div><div><br></div> text/html 2016-11-06T19:08:45+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک داستان کودکانه قصه فرشته ها http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/35 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p align="right" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم كه من ، یك خیابانپرنده فروشی دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده كوچك می خرید » دایی پرسید</p><p align="right" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">« می خواهی با آن چه كنی ؟»</p><p align="right" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گفتم : « می خواهم آن ها را در یك قفس كوچك و قشنگ نگه دارم .» دایی گفت :« در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند كه آن ها را كسی به ا مام حسین (ع) هدیه داده بود . یك روز حضرت علی به دخترشان گفتند</p><p align="right" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">این ها زبان ندارندكه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها كن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند .»</p><p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">به پرنده های بیچاره نگاه كردم . به دایی گفتم :« دو تا پرنده برایم می خرید؟» دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟» گفتم :« نه ! می خواهم آن ها را آزاد كنم .» دایی گفت :« در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد كردن پرنده ها ، قشنگترین هدیه را به ایشان می دهی .» من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد كردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیك فرشته ها</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:08:07+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک قصه کودکانه شب وحشت آقا گوسفنده http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/34 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزچلاقه نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزچلاقه با علوفه خشکی که توی آغل داشتند، شکمشان را سیر کردند و شب که شد، هر کدام گوشه ای خوابیدند.نصفه های شب بود که هرسه تاشان از خواب پریدند و دیدند آب باران از گوش های راه پیدا کرده و کف آغل را خیس کرده است. خوابیدن روی زمین گل آلود و نمناک امکان نداشت.خانم گوسفنده به آقاگوسفنده گفت: «چه کنیم حالا؟ کجا بخوابیم؟ »آقاگوسفنده گفت: «نمی دانم. راه چاره ای به نظرم نمی رسد. یا باید روی همین زمین گل آلوده بخوابیم یا تا صبح بیدار بمانیم و ببینیم صبح که شد، چه کسی به دادمان می رسد. »خانم گوسفنده گفت: «روی گل و لای بخوابیم یا تا صبح بیدار بمانیم؟ این هم شد راه چاره؟ نمی دانم تو با این عقل و هوشت، چرا مشکل گشای مردم دنیا نشده ای! بلند شو مَرد! کاری بکن! »آقاگوسفنده گفت: «چه کار کنم؟ تو که دست تمام عاقلان دنیا را از پشت بسته ای، بگو که توی این تاریکی شب، چه می توانم بکنم؟ »خانم گوسفنده گفت: «چه می دانم؟ برو ببین آب از کجا به آغل راه پیدا کرده. راه ورود آب را ببند.آغلمان را آب برداشت آقا! بجنب! من که نمی توانم تا صبح سر چهار تا دست و پاهام بیدار بمانم. »آقاگوسفنده گفت: «بستن راه ورود آب، بیل می خواهد، کلنگ می خواهد، زور بازو می خواهد که هیچ کدامش را ما گوسفندها نداریم. »خانم گوسفنده گفت: «این را که خودم هم می دانم که بیل و کلنگ نداریم. اینکه دیگر گفتن ندارد. »آقاگوسفنده که از غرغر کردن خانم گوسفنده عصبانی شده بود، صدایش را بلند کرد و گفت: «مثل اینکه تو هم جز مسخره کردن من، کار دیگری بلد نیستی. فکر می کنی خودت خیلی می فهمی؟ این راه حل که باید راه ورود آب بسته شود، به فکر هر بره ای هم می رسد. »خانم گوسفنده که دید آقا گوسفنده هم حق دارد و هم خیلی از دستش عصبانی شده، دیگر حرفی نزد و بغض کرد و حالا گریه نکن، کی گریه کن. بزچلاقه با اینکه کنار آقاگوسفنده و خانم گوسفنده ایستاده بود، حرفهای آنها را نمی شنید. از همان اول هم فهمیده بود که نه امکانات و قدرت بستن راه ورود آب را دارد و نه می تواند شب تا صبح روی چهار لنگه دست و پایش بایستد و بیدار بماند. با این که خوابش می آمد، فکر کرد و فکر کرد. ناگهان، انگار که به راه حل درستی رسیده باشد، جستی زد و به طرف کُپه علوفه های خشک رفت. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده وقتی حرکت یکباره بزچلاقه را دیدند، از گریه و دعوا دست برداشتند، ببینند دوستشان چه می کند. بزچلاقه با سر به جان بسته های علوفه های خشک افتاد. به آنها شاخ می زد و سعی می کرد جا به جایشان کند.آقاگوسفنده و خانم گوسفنده چشم دوخته بودند به بزچلاقه و نمی دانستند می خواهد چه کار کند. بزچلاقه آنقدر سرش را به کپه های علوفه خشک کوبید که توانست آ نها را کنار هم قرار دهد و با کنار هم گذاشتن آنها، تختخواب بزرگی که شب وحشتناک آقا گوسفنده خیلی هم از زمین نمناک فاصله داشت، بسازد. و خانم گوسفنده کارش که تمام شد، بدون اینکه به دوستانش چیزی بگوید، به بالای کپه علوفه های خشک جست زد و دراز کشید. خسته شده بود. خواب بعد از خستگی دلنشین بود. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده نگاهی به یکدیگر انداختند و گفتند که چرا این راه حل به فکر ما دو تا نرسید. بعد، از تختخواب علوف های بزچلاقه بالا رفتند و روی آن دراز کشیدند که بخوابند. خانم گوسفنده گفت: «اگر بزچلاقه نبود، ما چه کار می کردیم.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:07:21+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک شعری کودکانه (سلام بابا) http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/33 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">شب شد و باز دوباره</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">پیدا شده ستاره</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">ماه دوباره تابیده</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">روز چی شده ؟ خوابیده</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">تَق تَق تَق ، تَقانه</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">بابا آمد به خانه</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">صدای پا شنیدم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">از جای خود پریدم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">سلام بابا ، بفرما !</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">خسته نباشی بابا</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">بوسۀ داغ و لبخند</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">عطر شکوفه و قند</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">دو دست گرم و خسته</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">پاکت و کیف و بسته</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">سیب و انار ، گلابی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">شب شده سبز و آبی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:06:37+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک شعر کودکانه باغ جانماز http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/32 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">از باغ جا نمازم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">آهسته پر کشیدم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">رفتم به سوی باغی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">یک باغ سبز و خرم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">دیدم که گل در آن باغ</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;روییده دسته دسته</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;دیدم کنار گل ها</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;یک شاپرک نشسته</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;آن شاپرک مرا دید</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;پر زد به سویم آمد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;او با خودش گل آورد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;گل را به چادرم زد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;گفتم: به شاپرک جان</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;این گل چه خوب و ناز است</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;او شادمان شد و گفت:</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;این گل، گل نماز است</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:05:17+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک باغبان http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/31 <div><br></div><div><div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">من آقای باغبونم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">دارم یه آواز میخونم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">می گم به گل های قشنگ</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گل های ناز و رنگارنگ</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">به به به!چه خوشگلید!</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">سرخید و سبزید و سفید</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">من دوس دارم شمارو</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">قربون برم خدارو</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">که آفریده بلبل</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">لاله و یاس و سنبل</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">نگاه من به گلهاس</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">به سبزه و چمن هاس</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">کارم رو دوست دارم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">همیشه گل می کارم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گل می کارم&nbsp; گل ناز</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">شعر می خونم با آواز</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">کارم خیلی تمیزه</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گل واسه من عزیزه</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">&nbsp;</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">گل همیشه قشنگه</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">نازه و رنگارنگه</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div></div> text/html 2016-11-06T19:04:42+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک کپلی در جنگل اسرار آمیز http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/30 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">یکی بود، یکی نبود …</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">در سرزمینی دور، جنگلی سرسبز و زیبا، اما اسرارآمیز، به اسم جنگل عجیب وجود داشت. در انتهای جنگل عجیب، کلبه‌ای زیبا بود که کپلی‌، در آن زندگی می‌کرد. با این‌که جنگل عجیب، خیلی ترسناک بود، اما کپلی‌، به‌راحتی، آن‌جا زندگی می‌کرد و هر شب، بدون ترس و دلهره، در جنگل قدم می‌زد و برای حیوانات کوچک غذا می‌برد. با درختان حرف می‌زد و برای قارچ‌ها و بوته‌های تمشک آواز می‌خواند.یک شب که کپلی‌ به جنگل رفته و گرم صحبت با درختان شده بود، از درون تاریکی، گرگ ژنرال آمد بیرون. کپلی‌، تا به حال، او را ندیده بود، اما چون در این جنگل، همه چیز عجیب بود، تعجب نکرد و با مهربانی، به او سلام کرد.گرگ ژنرال تعجب کرد و از او پرسید که چرا برایش عجیب نبود؛ چون حتی درختان هم با دیدن او، کنار رفتند و تعجب کردند. کپلی‌ خندید و گفت: «چون همه چیز در این جنگل، مثل اسم خودش، عجیب است، نباید از چیزی تعجب کرد. من، هر شب، در این جنگل قدم می‌زنم. راستی، شام خوردی؟ من، امشب، خوراکی‌های زیاد و خوش‌مزه‌ای آورده‌ام.»آن شب، گرگ ژنرال و کپلی‌، در کنار هم، شام خوش‌مزه‌ای را خوردند و جنگل عجیب، تا صبح، در سکوت، خوابید.تا به حال، به جنگل رفته‌ای؟ چه چیز عجیب و جدیدی، آن‌جا دیدی؟</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:04:16+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک خرس تنبل http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/29 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">بهار اومده و برفا آب شدند و برگای درختان از دوباره در اومدند&nbsp; و همه ی حیوانات جنگل بیدار شدند و با هم بازی می کنند.اما خرس کوچولو هنوز خوابه و نمی دونه که بهار اومده. گوش بدید صدای خرخرش میاد.حالا فصل تابستونه. هوا گرم شده و حیوونای جنگل مشغول بازی و شادی اند. اما بازم خرس کوچولو نیست. اون کجاست؟خرس کوچولو هنوز خوابه. اون نمی دونه که تابستون شده.حالا پاییزه. برگ درخت ها زرد و قرمز و نارنجی شده. همه ی حیوونا دارن خودشون رو برای زمستون آماده می کنن. اما خرس کوچولو کجاست؟خرس کوچولو هنوز خوابه. اون نمی دونه که پاییزم اومده.حالا زمستون شده! هیچ حیوونی تو جنگل دیده نمی شه. اونا همه به خونه های گرمشون رفتند و خوابیدند. اما خرس کوچولو کجاست؟خرس کوچولو از خواب بیدار می شه و می گه: وای که چه خواب خوبی بود. چقدر خوابیدم! الان زمستونه! من که خیلی تنهام! و باز دوباره خوابید.دوبار بهار اومد و همه ی حیوونا شاد و سرحال بودند. اونا با هم یک جشن بزرگ گرفتند. اما خرس کوچولو کجاست؟همه با صدای بلند خرس کوچولو رو صدا کردند. خرس کوچولو! بالاخره خرس کوچولو از خواب بیدار می شه و فصل بهار رو می بینه.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:03:40+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک مادربزرگ قصه گو http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/28 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مادربزرگم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">جانم فدایش</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">سرمی گذارم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">روی پاهایش</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">دستی می کشد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">بر سرو رویم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">من مثل گل ها</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">او را می بویم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">قصه می گوید</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">از دیو و پری</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">می زنم با او</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">هر کجا سری</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">خوابم می برد</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">با قصه هایش</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">یک رختخواب است</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">روی پاهایش</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">من هم می خواهم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مثل او باشم</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">مادر بزرگی</p><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">قصه گو باشم</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:03:12+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک نی نی دایناسور مهربان http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/27 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;"><a href="http://www.beytoote.com/baby/fiction-baby/fiction-dinosaur.html" target="_blank" style="color: rgb(16, 59, 127); text-decoration: none; cursor: pointer;">یکی بود</a>&nbsp;یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک دایناسور کوچولو بود که پدر و مادرش او را «نی نی» صدا می زدند. مادرش به او می گفت: «نی نی مامان.» پدرش به او می گفت: «نی نی بابا.»دایناسور کوچولو دوست داشت مثل بقیه ی حیوانات کوچولو، بازی کند؛ اما هیچ کس با او بازی نمی کرد. بچه خرگوش به او گفته بود: «نه، نه، من با تو بازی نمی کنم. من خیلی کوچولو هستم. یک وقت توی بازی حواست نیست و من را زیر پایت لگد می کنی.»چند&nbsp;<a href="http://www.beytoote.com/baby/fiction-baby/fiction-dinosaur.html" target="_blank" style="color: rgb(16, 59, 127); text-decoration: none; cursor: pointer;">بچه</a>&nbsp;سنجاب هم همین حرف را به او زده بودند. تازه آن ها به او گفته بودند: «تو قدّ یک درخت بزرگی، فقط برای بابا و مامانت نی نی هستی.» آن وقت نی نی دایناسور دلش تنگ شد. حوصله اش سر رفت و یواشکی گریه کرد. یک روز آفتابی که خورشید خانم موهای طلایی اش را روی دشت پهن کرده بود، چند بچه خرگوش و سنجاب روی تپه ی سبز قایم موشک بازی می کردند. نی نی دایناسور هم بازی آن ها را تماشا می کرد. یک دفعه سر و کله ی گرگ پیدا شد.<a href="http://www.beytoote.com/baby/fiction-baby/fiction-dinosaur.html" target="_blank" style="color: rgb(16, 59, 127); text-decoration: none; cursor: pointer;">چشمان&nbsp;</a>گرگ از خوشحالی برقی زد. با خنده گفت: «به به، امروز چه غذاهایی چاق و تپلی گیرم آمده!» بعد زبان درازش را دور دهانش چرخاند. حیوان های کوچولو با دیدن گرگ جیغ کشیدند. قلبشان مثل یک گنجشک تند تند می زد. هر چه فرار می کردند گرگ به آن ها نزدیک می شد.یک دفعه یکی از بچه خرگوش ها گفت: «برویم پشت نی نی دایناسور، بعد همه دویدند و پشت نی نی دایناسور قایم شدند.گرگ به نی نی دایناسور رسید، نفس نفس می زد و زبانش در آمده بود. بچه خرگوش ها و سنجاب کوچولوها روی پاهایشان می پریدند و گریه می کردند. دل نی نی دایناسور پر از غصّه شد. خودش را روی گرگ خم کرد و گفت: «آن ها دوستان من هستند. هر چه زودتر از این جا برو.» دل گرگ لرزید. پیش خودش فکر کرد چه بد شانسی آورده ام؛ اما به نی نی دایناسور گفت: «اگر نروم چه کار می کنی؟ نی نی دایناسور با عصبانیّت گفت: «اگر نروی با دست های بزرگم تو را هل می دهم تا از روی تپه بیفتی.» گرگ نمی خواست گرد و قلنبه شود، نمی خواست قل بخورد و از تپه بیفتد.این بود که دمش را روی کولش گذاشت و فوری از آنجا رفت. بچه خرگوش ها و بچه سنجاب ها خوشحال شدند. با صدای بلند خندیدند و دور نی نی دایناسور چرخیدند.پدر و مادر نی نی دایناسور از آن دور، تپه را نگاه کردند و خوشحال شدند. چون حالا روی تپه ی سبز، نی نی دایناسور آن ها با چند سنجاب و خرگوش مشغول بازی بودند.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:02:47+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک قصه کودکانه ارویی مفید http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/26 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">قرار بود جمعه از طرف مدرسه به یک اردوی تفریحی برویم. محلی که برای اردو انتخاب شده بود یکی از کوه های زیبا و معروف بود که رودخانه های زیبا از میان آن عبور می کرد.بی صبرانه برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم.بالاخره جمعه آمد و من تمام وسایلم را جمع کرده بودم. مادرم برای صبحانه و ناهار برایم غذا گذاشته بود و خودم هم بدمینتونم را برداشتم تا آن جا با دوستانم بازی کنم.در مدرسه همه جمع شدیم و با هم به سمت کوه حرکت کردیم.مدتی پیاده روی کردیم تا به یک رودخانه رسیدیم می خواستیم آن جا بنشینیم و صبحانه مان را بخوریم که دیدیم بطری ها و باقیمانده ی غذاهایی که اطراف رودخانه ریخته فضایی برای نشستن باقی نگذاشته.دوست نداشتم آن جا بنشینم به خاطر همین پیشنهاد کردم که از آن جا برویم و جایی بهتر پیدا کنیم.اما دیدم که یکی از دوستانم پلاستیکی بزرگ برداشته و با یک چوب شروع به جمع آوری زباله ها کرده و بقیه ی بچه ها هم به کمک او رفتند اولش دوست نداشتم به آن ها کمک کنم چون آشغال ها را ما نریخته بودیم که حالا باید جمع می کردیم و لی بعد دیدم که&nbsp; این کار من به نفع خودم و طبیعت است من هم یک پلاستیک برداشتم و به آن ها کمک کردم.بعد از تمام شدن کار از دیدن آن منظره ی زیبا واقعاً خوشحال شدم و با بچه ها بساط صبحانه را مهیا کردیم و همانجا نشستیم و از طبیعت زیبا لذت بردیم.موقع برگشت به خانه با خودم فکر می کردم که اگر هر کسی مواظب رفتار خود باشد و با طبیعت با بی رحمی رفتار نکند چقدر همه چیز و زیبا و دوست داشتنی می شود.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:01:57+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک معلم بی سواد و مداد جادویی http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/25 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">جینو حوصله نوشتن نداشت. با اینکه عاشق مدرسه بود به خاطر مشق نوشتن از درس و مدرسه خسته می شد. او با خودش فکر می کرد کاش یک مداد جادویی داشتم و می توانستم با آن مشقهایم را بنویسم. آن وقت فقط مداد را روی دفتر می گذاشتم و خودش شروع به نوشتن می کرد. جینو غرق در فکر و خیال بود که یک دفعه ابر آرزوها درست بالای سرش قرار گرفت. ابر آرزوها روی سر جینو شروع به باریدن کرد و آرزوی جینو براورده شد. جینو صاحب یک مداد جادویی شد.از فردای آن روز هر وقت جینو می خواست مشقهایش را بنویسد فقط مداد را روی دفتر می گذاشت مداد خودش شروع به نوشتن می کرد و جینو هیچ زحمتی نمی کشید. جینو حالا دیگر خیلی بچه ی زرنگی شده بود. مشق های او همیشه تمیزتر و بهتر از دیگران بود. جینو خیلی خوشحال بود و فکر می کرد اینطوری از همه زرنگتر می شود.بالاخره مدرسه ی جینو با کمک مداد جادویی تمام شد و جینو معلم شد. جینو به عنوان معلم وارد مدرسه شد. او می خواست به بچه های مدرسه درس بدهد. ولی او که یک مشکل بزرگ پیدا کرده بود. او اصلا بلد نبود چیزی بنویسد. دستخط او از دستخط خرچنگها و قورباغه ها هم بدتر بود. وقتی جینو می خواست پای تخته چیزی بنویسد همه ی بچه ها به او می خندیدند. دست جینو به نوشتن عادت نداشت.حالا جینو یک معلم بی سواد بود او تازه فهمیده بود کسی که زیاد می نویسد بیشتر یاد می گیرد و دستخط بهتری هم پیدا می کند. حالا آقای معلم بعد از این همه سال تازه مجبور شده است&nbsp; دوباره از اول درس بخواند. حالا او کلاس اول است.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div> text/html 2016-11-06T19:01:30+01:00 ghazalrose02.mihanblog.com دخترک کیسه آرد و موش کوچولو http://ghazalrose02.mihanblog.com/post/24 <div class="itemBody" style="margin: 0px; padding: 8px 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="itemFullText" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl;"><p dir="RTL" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; line-height: 20px;">اسماعیل كارگر یك نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، كیسه‌های زیادی آرد می‌آورد و دم در نانوایی می‌ریخت. اسماعیل هم به محض این‌كه از خواب بیدار می‌شد این كیسه‌ها را داخل نانوایی می‌برد.مادر اسماعیل چندین روز بود كه مریض شده بود و دكترها گفته بودند او باید عمل شود و پول عملش هم زیاد بود.طبق معمول آن روز ماشین آرد آمد و تعداد زیادی كیسه آرد در مغازه خالی كرد.اسماعیل هم بلند شد و مشغول حمل كیسه‌های آرد شد.در همان حین كه اسماعیل مشغول بردن كیسه‌های آرد بود، ناگهان دید یك موش كوچولو از بین كیسه‌ها در رفت و رفت داخل مغازه. اسماعیل دنبال موش رفت ولی اثری از او نبود كه نبود. خلاصه اسماعیل تمام كیسه‌ها را داخل مغازه برد و فكر كرد كه اشتباه دیده است. آن روز به كارش مشغول بود. فردای آن روز دوباره موش كوچولو رو دید. اسماعیل رفت به دنبالش ولی باز دوباره ناپدید شد.چندین روز اسماعیل با آقا موشه مشغول قایم باشك بازی بود تا این‌كه یك روز كه اسماعیل خیلی ناراحت مادرش بود، روی زمین نشست و پول‌هایش را ‌شمرد تا ببیند در این مدت چقدر جمع كرده است و آیا به پول عمل مادرش می‌رسد؟بعد از این‌كه پول‌ها را شمرد، اسماعیل رو كرد به خداوند و گفت: «آخه خدا، چی می‌شد كه این پول‌ها دو برابر می‌شد تا من می‌تونستم مادرم رو عمل كنم.» همین موقع بود كه‌ دوباره سر و كله آقا موشه پیدا شد و خودش را به اسماعیل نشان داد و تعدادی از پول‌ها را به دهان گرفت و از مغازه در رفت و به سمتی رفت.اسماعیل هم بلند شد و دنبالش دوید و گفت: وای پولم رو بده... پولم رو بده... ای موش بد ذات...موش پشت وسایلی رفت كه سال‌های سال از آنها استفاده نشده بود. اسماعیل هم تمام روزش را مشغول جابه‌جایی وسایل بود ولی آقا موشه پیدا نشد كه نشد. در همین موقع بود كه بین كیسه‌ها یك كیسه پر از طلا پیدا كرد و با تعجب گفت: با فروختن این كیسه‌ها حسابی پولدار می‌شوم و زندگی‌ام تغییر می‌كند. این هدیه‌ای از طرف خداست، ولی بعد از كمی فكر كردن تعدادی از این سكه‌ها را برای مادرش برداشت و به خودش قول داد كه بعد از این‌كه مادرش عمل شد و حالش خوب خوب شد سكه‌ها راكم كم به داخل آن كیسه برگرداند.روز عمل فرا رسید و اسماعیل هم سكه‌ها را فروخت و به بیمارستان رفت. خوشبختانه عمل مادر اسماعیل بخوبی انجام شد. اسماعیل رفت كه پول عمل را پرداخت كند ولی خانم پرستار گفت: آقا پول عمل پرداخت شده. اسماعیل گفت من هنوز پول عمل را نداده‌ام به شما. پرستار گفت: یك آدم خیر پول عمل شما را پرداخت كرده.اسماعیل از خوشحالی نمی‌دانست چه كار كند و دوباره به داخل مغازه سكه فروشی رفت و سكه‌ها را پس گرفت و به كیسه طلاها برگرداند و از خدای بزرگ تشكر كرد و گفت: ای خدای مهربان و بزرگ، هرگز بیشتر از حد و اندازه‌ام نمی‌خواهم.</p><div><br></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="itemLinks" style="margin: 16px 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px; line-height: 18px;"><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none;"></div></div><div class="clr" style="margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; text-align: right; clear: both; height: 0px; line-height: 0; float: none; border: none; font-family: Tahoma, Verdana, Helvetica, sans-serif, Times; font-size: 12px;"></div>