یک روز موشی و مامان موشی داشتند می رفتند که هوا برفی شد. موشی سردش شد. دندان هاش تیلیک تولوک به هم خورد و گفت: « مامان موشی! دماغم یخ زد. »

مامان موشی، موشی را بغل کرد. برد پیش درخت. درخت یه سوراخ داشت، قد موشی. مامان موشی، موشی را گذاشت توی سوراخ و گفت: « من زود میام. تو این جا بمان، برفی نشوی! »

موشی نشست توی سوراخ درخت. دست و پایش از سرما می لرزید. خوب گوش کرد. پوف پوف، دور و دورتر شد. همه جا ساکت شد. ساکتِ ساکت شد. یکهو صدائی آمد.

موشی یواش گفت: « کی اینجاست؟ »

صدا گفت: « هوهو، من اینجام! »

موشی خوشحال شد و گفت: « یکی اینجاست! » بعد بلند بلند گفت: « کجا قایم شدی هوهو؟ بیا بیرون! » هوهو گفت: « من اینجام! هوهو. » و گوش های موشی را تکان داد.

موشی یه ذره ترسید.

هوهو گفت: « من بادم! هوهو. » و دُم موشی را تکان داد.

موشی، یه ذره بیشتر ترسید. دُمش را پشتش قایم کرد و گفت: « دُمم را ول کن باد! »

باد، دُم موشی را ول کرد و خودِ موشی را تکان داد.

موشی خیلی ترسید. از جا پرید و گفت: « چی کارم داری؟ برو خانه ات، برو خانه ات باد! » بعد گوشش را گرفت تا صدای هوهو را نشنود و بلند بلند جیغ زد: « من می ترسم! کمک، کمک! »

پرستو صدای موشی را شنید. پر زد پیشش و گفت: « نترس، نترس! بیا بریم خانه ی من! »

باد گفت: « منم میام، منم میام. »

موشی جیغ زد: « نه، تو نیا! نه، تو نیا! » و دنبال پرستو توی برف و باران دوید. دوید و دوید تا یکهو پرستو گفت: « رسیدیم. » موشی خوشحال شد و گفت: « خانه ی پرستو! من آمدم. »

باد گفت: « من هم آمدم. » و خانه ی پرستو را تکان داد.

موشی گفت: « وای! باد هم آمد. الآن خانه ات می افتد. »

پرستو نشست توی خانه اش و گفت: « خانه ی من محکم است. بیا بشین تویش تا محکم تر شود! »

موشی رفت توی خانه ی پرستو.

باد تند شد. تندتر و تندتر شد. گوش ها و دُم موشی را تکان داد. بال و پَر و خانه ی پرستو را تکان داد.

موشی جیغ زد: « وای الآن باد گوش هایم را می برد. بال و پر و خانه ی تو را هم می برد. » و رفت زیر بال پرستو. گوشش را محکم گرفت. پرستو هم بال اش را کشید رویش.

موشی آن زیر گرم شد. باد کم کم خسته شد. صدای هوهو کم و کم تر شد. چشم های موشی کم کم بسته شد.

- پوف پوف

صدای پوف پوف آمد. موشی یک چشمش را باز کرد. هر دو تا گوشش را تیز کرد. پوف پوف، صدا می آمد.

صدای پای مامان موشی می آمد. موشی دوید و رفت توی بغل مامانش.