یكی بود یكی نبود . در یك روز آفتابی آقا كلاغه یك قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره .

روباه كه مواظب كلاغ بود ، پیش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنیررا بدست بیاورد . روباه نزدیك درختی كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا كلاغه كرد : "

به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است .

عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف كه صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی .

كلاغه كه با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی داره ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره و فـرار می كنه .

كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت . خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر كسی تعریف زیا