مادربزرگم

جانم فدایش

سرمی گذارم

روی پاهایش

دستی می کشد

بر سرو رویم

من مثل گل ها

او را می بویم

قصه می گوید

از دیو و پری

می زنم با او

هر کجا سری

خوابم می برد

با قصه هایش

یک رختخواب است

روی پاهایش

من هم می خواهم

مثل او باشم

مادر بزرگی

قصه گو باشم